مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

168

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

زندان رها كرد . پس از آن قمر الزمان بر تخت مملكت بنشست . بدعتها برداشت و بسپاه و رعيت ، مالها ببخشيد و با زن‌هاى خويش بعيش و نوش و كامرانى بسر ميبرد و هر شب به پيش يكى از ايشان ميخفت و تا ديرزمانى بدينسان بود . اندوه و حزنش برفت و پدر خود ، ملك شهرمان را فراموش كرده ، ياد از او نمىكرد . تا اينكه حضرت پروردگار از دو زن او دو فرزند نرينه عطا فرمود كه چون دو ستارهء درخشان بودند و به مهر و ماه همىمانستند . مهتر ايشان از ملكه بدور بود و ملك امجد نام داشت . و كهتر ايشان از حيات النفوس كه ملك اسعدش گفتندى . و اسعد از برادر خود ، امجد بهتر و نكوتر بود . پس ايشان بعزّت تربيت يافتند و خط و علم و بزرگى و سوارى بياموختند و همه‌روزه بحسن ايشان ميافزود . بقسمى كه در حسن و جمال بغايت رسيدند و در شهر ، شهره گشته ، زنان و مردان بايشان مفتون گشتند . تا اينكه ايشان بهفده سالگى برسيدند . و پيوسته باهم بودند و خورد و خواب باهم داشتند و از يكديگر جدا نمىشدند و مردم ، وفاق ايشان را حسد مىبردند . چون بپايهء مردان رسيدند و با كمال ، آراسته شدند ، پدر ايشان هروقت به سفر ميرفت ، حكومت بديشان ميسپرد كه هرروز يكى در ميان مردم حكمرانى كنند . از قضا دشمنى ملك اسعد ، پسر حيات النفوس در دل ملكه بدور جاى گرفت و حيات النفوس نيز با ملك امجد ، پسر ملكه بدور به خصومت برخاست . و هريك از آن دو زن بر آن شدند تا به‌گونه‌اى پسر هووى خود را به نابودى افكنند . پس از آن ملك بنخجيرگاه شد و دو پسر خود را بفرمود كه در جاى او نشسته ، بهرروز ، يكى به عادت معهود حكمرانى كنند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و هيفدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك بنخجير رفت و پسران خود را فرمود كه به عادت